مولف ناشناخته
220
تاريخ شاهى ( فارسى )
روزى به سر مىبرم . چون اجازت حاصل گردد من در خدمت تو مىآيم ، چندان مرد و مدد بر تو گرد آورم كه كوه و هامون از وطأت آن به ستوه آيد . تهمتن اين وسوسهء او به گوش جان بشنيد و اين تزوير به دل و جان بخريد و بر مقتضى اشارت او و صواب - ديد او ، بزرگان دولت و اصحاب مناصب را فراخواست و قصهء حال خود در پايهء تخت به موقف انهاء رسانيد . از آنجا كه كرم طبيعى و لطف غريزى خداوند تركان بود برو رحمت آورد و او را اجازت مراجعت داد و با نوشتهء ديوانى با سر ضياع و اقطاع خود فرستاد . سيف - الدين ملك در ساختگى كار و ترويج [ 431 ] بازار او ايستاد . همينكه از شهر بيرون شد ، سيف الدين ملك برادران را به ولايت مزاج فرستاد و ايشان را به جهانگيرى و ولايتگشايى مژده داد . ايشان نيز به اميد غارت و تاراج و قبول رواج [ با ] سوار و پيادهاى پانصد از اوباش حشم روى به سيف الدين نهادند . او با اين سپاه و حشم روى به ولايت جيرفت نهاد ، به هر كلاته كه رسيدند و هر قومى از صحرانشين و ولايتدار كه ديدند ايشان را در شكنجهء عذاب كشيد و باج و خراج طلبيد و در دايرهء غريمت نشاند و به بيعت خويش خواند و هركه گردن غباوت « 1 » پيچيد و سر از ربقهء طاعت ايشان كشيد ، او را تهديد و وعيد مىكردند و به كشتن و مال و زن و بچه به غارت بردن - تخويف و ترهيب مىنمودند . چون به سرحد ولايت هرموز رسيدند ، آوازه به هرموز رسيد كه تهمتن با لشكرى روى به فرضه دارد ، نصرت [ 432 ] نيز لشكرى فراهم آورد و گفت پيش از آنكه او شام ما خورد ما چاشت او خوريم ، و روى به دو داد . ايشان را در منزل تركن ( ؟ ) ملاقات افتاد . هرچند لشكر و سپاه [ او زياده از ] تهمتن بود ، امّا تهمتن و سيف الدين سبك [ بال ] ، و جدال را آمادهتر بودند . فى الجمله در آنجا برهم زدند . لشكر مزاج سوارى چهار پنج كه روى بازار و سپاهسالار نصرت بودند بينداخت ، پشت لشكر ايشان بشكست ، روى به گريز آوردند و هزيمت در
--> ( 1 ) - در اصل عباد ، شايد هم عناد ؟